|
حکايات و سخنان
آموزنده
.

پروفسور
مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس
شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و
شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از
شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟
و همه
موافقت کردند.
سپس
پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو
به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار
گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز
همگی موافقت کردند.
بعد
دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته،
ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا
ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد
پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل
شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!"
همه دانجویان خندیدند.
در حالی
که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه
این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین
چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان،
سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای
دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه
ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه
ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور
ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای
سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما
همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر
جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به
چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با
فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و
اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه
زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب
توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای
اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از
دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور
لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما
نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،
همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ببرای
صرف با یک دوست هست!
بهترين
شمشيرزن
جنگجويي از استادش پرسيد:بهترين شمشير زن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ
توهين کن.
شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست
هايم به آن حمله کنم ،
انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را
نپرسيدم . بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که
شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او
غلبه کند
بردگي قبل از آنکه در جسم باشد ، در فکر است
هميشه يادت باشه چيزي که امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين
آرزوي فردات بشه پس هميشه سعي کن قدر چيزي که امروز داري خوب بدوني
نخستين بيانيه حقوق بشر در جهان( منشور حقوق بشر کوروش کبير )
پس از
فتح بابل در سال 538 پيش از ميلاد ، کورش بيانيه اي براي اعلام اهداف و
سياست خود صادر کرد که بعدها نخستين منشور حقوق بشر شناخته شد . اين
سند ، بخشي از اصولي بود که کورش در نظر داشت براي برقرار صلح ميان
انسان ها تحقق بخشد. اين بيانيه بر کتيبه اي گلي ، به زبان اکدي ، و
به خط ميخي نوشته شده است که در سال 1879 در نينواي عراق کشف شد و هم
اکنون در موزه بريتانياست.
کورش چنين مي گويد:
آن گاه که من به آرامش و بي آزار به بابل درآمدم[1] ، در ميان هلهله و
شادي اورنگ فرمان روايي را در کاخ پادشاهي استوار داشتم [2] ...بي شمار
سپاهانم به صلح در بابل گام برداشتند [3] . روا نداشتم کسي وحشت را بر
سرزمين سومر و اکد فرا آرد[4] . نيازمندي هاي بابل ، و تمامي پرستشگاه
هاي آنان را پيش ديده داشتم و در بهبود زندگي همگان کوشيدم[5] . همه
يوغ هاي ننگين بردگي را از مردمان بابل برداشتم [6] . خانه هاي ويران
شان را آباد کردم . به تيره بختي هاشان پايان دادم[7] .
مردوک،مهتر خداي، از کردارم شاد شد ، و به من، کورش ، پادشاهي که او را
نيايش کرد ، و به کمبوجيه ، پسرم ، ... و به همه سپاهيانم ، مهربانانه
برکت داد ، از ته دل، در پيشگاهش،خدايگاني والاي او را بس گرامي داشتيم
. و همه ي پادشاهاني که در بارگاه خود بر تخت نشسته اند ، در چهار گوشه
ي جهان، از فرا دريا تا فرو دريا ... ، همه ي پادشاهان باختر زمين که
در خيمه ها سکونت داشتند ، براي من خراج گران آوردند و در بابل بر پايم
بوسه زدند . از ... تا شهرهاي آشور و شوش ، آگاده ، اشنونا ، شهرهاي
زمبان ، مورنو ، دِر ، تا قلمرو سرزمينم گوتيوم ، شهرهاي مقدس فراسوي
دجله را که پرستشگاه هاشان ديرزماني ويران بود تعمير کردم و پيکره ي
ايزداني را که ميان آنان جاي داشتند ، به جاي خود بازگرداندم و در
منزلگاهي پايدار اقامت دادم[8] . تمام مردمان [آواره] را جمع کردم و
خانه هاشان را به آنها بازگرداندم [9] ... اجازه دادم همگان در صلح
بزيند[10] .
[1]اجتناب از شکنجه و خون ريزي.
[2]منشا قدرت خواست و ارده مردم است.
[3]تامين حقوق و آزادي هاي فردي و اجتناب از ايجاد اختناق و وحشت.
[4]جلوگيري از ايجاد حکومت مبتني بر وحشت و اختناق.
[5]تکليف حکومت به بهبود وضع زندگي مردم و حق برخورداري از سطح زندگي
بهتر.
[6]از بين بردن بردگي و برده داري.
[7]حق برخورد از حمايت اجتماعي.
[8]احترام به تمام اديان و مذاهب.
[9]احترام به حق مالکيت.
[10]حق برخورداري از صلح و آرامش
حكايت
در
زمانهاي گذشته، پادشاهي تخته سنگي را وسط جاده قرار داد و براي اينكه
عكس العمل
مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي كرد. بعضي از
بازرگانان و مهمانان ثروتمند
پادشاه، بي تفاوت از كنار تخته سنگ گذشتند. بسياري هم
شكايت مي كردند كه اين چه
شهري ست كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي
ست و… با وجود اين، هيچ كس
تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت. نزديك غروب، يك
روستايي كه پشتش بار ميوه و
سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را بر زمين گذاشت و
با هر زحمتي بود تخته سنگ
را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان
كيسه اي ديد كه زير تخته سنگ
قرار داده شده بود. كيسه را باز كرد و داخل ان سكه هاي
طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
در يادداشت نوشته بود::: « هر سد و مانعي مي تواند يك
شانس براي تغيير زندگي انسان
باشد
حكايت
روزی يک مرد ثروتمند, پسر کوچکش را به ده برد تا به او
نشان دهد
مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقير هستند.آنها
يک روز و يک شب را در خانه
محقر يک روستايی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر, مرد از پسرش پرسيد:
نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد :عالی بود پدر!
پدر پرسيد: آيا
به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم!
و پدر پرسيد: چه چيزی از
اين سفر ياد گرفتی؟
پسر کمی انديشيد و بعد به آرامی گفت: فهميدم ما در خانه
يک
سگ داريم و آنها چهار تا .ما در حياتمان يک فواره داريم
و آنها رودخانه ای دارند که
نهايت ندارد.ما در حياتمان فانوسهای تزينی داريم و آنها
ستارگان را دارند حياط ما
به ديوارهايش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!
در پايان حرفهای پسر زبان
مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد: متشکرم پدر که به ما
نشان دادي که ما واقعا چقدر
فقير هستيم.
از کتاب هفده داستان کوتاه از نويسندگان ناشناس
ترجمه
خانم سارا طهرانيان

شانس
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي
بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و
گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک
آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با
دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و
بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر
کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و
گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز
شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده
بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش
جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به
سمتِ حصارها
دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين
ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين
گاو، براي مرد جوان بود! در حالي
که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به
موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي
هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و
بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد
ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!
چهره نيکي و بدي
لئوناردو
داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست
"نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي
كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه
تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند.
روزي در
يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا
يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي
برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما
داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال
مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام
كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در
جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند ,
چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد
چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان
وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره
نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش
تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و
نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين
تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه
سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه
همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من
دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
"مي توان
گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام
كي سر راه انسان قرار بگيرند."
-پائولو كوئيلو
كشيش
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است :
« كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم
دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم
بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم
خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر
روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير
دهم!!! »
قسمتهايی از کتاب راه کمال نوشته دکتر بهرام الهی
سير
کمال در اين دنيا عبارت است از رشد دادن تدريجی فضايلی در خود که آنها
را فضايل الهی می ناميم(مانند رحم ، سخاوت ، درستکاری و غيره)
لازمه
رسيدن به هر هدفی به کار گرفتن علل و اسباب متناسب با آن است.اگر
خواهان کمال معنوی هستيم بايد علم خودشناسی را که منتهی به خداشناسی
ميشود بياموزيم.روح بشری انسان را به سوی لذت جويی دنيوی می کشاند و
روح ملکوتی که حاوی ذره الهی است
٬ انسان
را به سوی مبدا الهی جذب می کند.اين تقابل دائم ميان نيروهای مخالف
٬
محرک فرايند سير کمال معنوی در وجود انسان است...سير کمال انسان٬
سيرکمال روح ملکوتی اوست.
نفس
اماره منشا هوی و هوس٬
طغيان شهوانی و اميال نامشروع و زيانبار روح بشری است.اين انگيزشهای
زيان بار اگر توسط ايگو مهار نشود٬
سبب ايجاد معايب٬
نقاط ضعف و احسا سات منفی در انسان ميشودو او را در جهتی که مخالف با
تعادل درونی و تسلط بر نفس است قرار می دهد و از مبدا دور ميکند.مراقب
باش که نفس اماره بر تو حکومت نکند!
تنها
عقل رحمانی می تواند ميان چهار رکن زندگی انسان: جسم و روح٬
دنيا و عقبا موازنه برقرار کند.عقل رحمانی که منشا تدبير و اعتدال است٬
صورت قوام يافته عقل اعلی است.عقل اعلی هر چه بيشتر از اصول الهی صحيح
تغذيه کند٬
تکاملش در جهت تبديل شدن به عقل رحمانی بيشتر می شود.لذا تبادلات
متعادل تری ميان دو جزء "خود" يعنی روح بشری و روح ملکوتی صورت می
دهد...درنتيجه فضيلتهای انسانی از قبيل وظيفه شناسی،ترحم٬
سخاوت٬
نجابت٬
درستکاری٬
شرافت٬
گذشت و غيره در انسان رشد بيشتری ميکند.
”بدی“خلقت خدا نيست٬
حاصل کاربرد نادرست موجودات مسئول است از اختيارشان.خالق می توانست با
جبری کردن موجودات مسئول و سلب هر گونه آزادی و حق انتخاب مانع از اين
عارضه شود اما اختيار موهبتی است که به انسان عطا شده تا بتواند از راه
تعقل به رشد معنوی خود برسد.در روند رشد اگر اختيار نباشدنه تعقلی در
کار است نه اشتباهی و نه تجربه آگاهانه ای و بدون اينها نه ادراک عاليه
ای در ميان خواهد بود و نه معرفتی.
رکن
زندگی دنيا احترم گذاردن به حقوق ديگران است...تنها با گفتن ذکر و ثنای
خدا نمی توان به شناخت خدا رسيد٬
بلکه لازم است اخلاق اصيل و دستورات الهی را که غذای روح ملکوتی هستند٬
در ميان اجتماع و در برخورد با ديگران به عمل دراورد تا روح ملکوتی رشد
کند، به پختگی برسد و بتواند خدا رابشناسد.زندگی مادی برای کسی که
بداند چگونه ازآن بهره برداری کنديک معدن طلای معنوی است.در اين زمان
داشتن يک زندگی مادی و اجتماعی فعالو مفيد با نيت معنوی٬
کاراتر٬
پربارتر و مقبول تر از ان است که انسان گوشه نشينی اختيار کند و اوقات
خود را صرفآ به عبادت و سير روحانی بگذراند.
نفس
کشتن يا نفس را ضعيف کردن هنر نيست٬
هنر آن است که به نيروی اراده چنان بر نفست مسلط شوی تا هر چيزی که در
شآن روحت نيست طبعآ نخواهی.
راه
کمال در دو نکته خلاصه می شود:توجه دائم به مبدآ و مبارزه با نفس
اماره.
.:عقاب
مردی
تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه
ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان
کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و
حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار،
کمی در هوا پرواز
می
کرد.
سالها
گذشت و عقاب پیر شد.
روزی
پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام،
با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب
پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟"
همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان
است و ما زمینی هستیم."
عقاب
مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است...
خردمند به کار خويش تکيه کند و نادان به آرزوی خويش
.
امام علی (ع)
هيچ کس جز خود ما مسوول بدبختی ها و يا خوشبختی های ما
نيست.
بودا
آنچه را می شنويد به عقل سليم و منش پاک و روشن بسنجيد
و آنگاه بپذيريد.
زرتشت
کسی که از سرنوشت خود شکايت می کند ، از کوچکی و ناچيزی
روح خود شکايت کرده است. مترلينگ
آينده را ما می سازيم مگر از ديروز تا امروز را نساخته
ايم.
حسين بهزاد
آرزو کردن شرط نيست ، شرط ، تحقق آرزو ست.
داوينچی
سرنوشت
و آينده ما همان است که ما مي انديشيم و فکر مي کنيم."مارک اورل"(پس
بزرگ بيانديشيد تا بزرگ زندگي کنيد.)
معايب
ديگران معلمان خوبي هستند.(مثل آلماني)
کسي که
فقط يک دين را مي شناسد ديندار نيست."مولر"
گورستانها پر از افرادي هستند که فکر مي کردند شجاعند."کورسا
کوف"
از آهسته رفتن مترس از بي حرکت ايستادن بترس.(مثل
چيني)
اگر آنچه از گذشته و گذشتگان تجربه گرفته ايم بکار
ببريم مثل اينکه دو بار عمر کرده باشيم. "محمد
حجازي
تک تک کساني را که مي شناسي چيزي مي داند که تو نمي
داني، از آنها ياد بگير
تکرار مادر مهارتهاست."ديل
کارنگي
اگر صبر کنيد تا باد و وضع هوا کاملاُ مناسب باشد،هيچ
وقت چيزي نخواهيد کاشت و هيچ وقت درو نخواهيد کرد."اکلسياتس
پرسيدم دوست بهتر است يا برادر،گفت: دوست برادريست که
انسان مطابق ميل خود انتخاب مي کند."اميل فاگو
اگر بچه ما بهتر از ما نباشد، هم ما و هم بچه ما بازندهايم.
ضربالمثل
چيني
پنجره و آينه
جوان ثروتمندي نزد يک روحاني رفت و از او اندرزي براي زندگي نيک
خواست.روحاني او را به کنار پنجره برد و پرسيد:
((پشت پنجره چه مي بيني؟))
-آدمهايي که مي ايند و مي روند و گداي کوري که در خيا بان صدقه مي
گيرد.
بعد آينه بزرگي به او نشان داد بعد پرسيد:
در اينه نگاه کن و بعد بگو چه مي بيني؟
-خودم را مي بينم.
-((ديگر ديگران را نمي بيني ! آينه و پنجره هر دو از يک ماده اوليه
ساخته شده اند.اما در آينه لايه بزرگي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته
و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني. اين دو شيشه را با هم مقايسه
کن.وقتي شيشه فقير باشد ديگران را ميبيند و به آنها احساس محبت مي
کند.اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده مي شود تنها خودش را مي
بيند.تنها وقتي ارزش داري که شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلوي
چشمانت برداري تا بار دگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري.))
شترنج
پسرکي به رئيس صومعه گفت دلم مي خواهد راهب بشوم اما در زندگه هيچ چيز
ياد نگرفته ام پدرم فقط به من شترنج ياد داده که هيچ تاثيري در
روشنيدگي من ندارد تازه مي گويند اين بازي ها گناه است.
راهب پاسخ داد شايد گناه باشد شايد هم سرگرمي باشد شايد صومعه ما به
کمي از هردو
احتياج داشته باشد.
پدر روحاني خواست برايش يک صفحه شترنج بياورند بعد راهبي را صدا زد و
دستور داد با جوان شترنج بازي کند.
اما قبل از شروع بازي گفت:
هرچند به سرگرمي احتياج داريم اما نمي توانيم بگذاريم همه اهل صومعه
شترنج بازي کنند.فقط بهترين شترنج باز مي تواند در صومعه باشد.اگر اين
راهب ببازد صومعه را ترک مي کند و جايي براي تو باز مي شود.
پدر روحاني بسيار جدي صحبت مي کرد.جوان احساس مي کرد بزرگترين بازي
زندگي اش را انجام مي دهد. عرق سردي بر پيشاني اش نشست صفحه شترنج به
مرکز جهان تبديل شده بود.
نزديک بود راهب بازي را ببازد جوان حمله کرد اما بعد نگاه معصوم و پر
قداست راهب را ديد:چند حرکت اشتباه کرد تا راهب بتواند بازي را
ببرد.ترجيح مي داد ان بازي را ببازد آن راهب بيشتر به درد مردم مي خورد
تا او.
ناگهان پدر روحاني صفحه شترنج را روي زمين انداخت.
گفت:(( تو بيشتر از آنچه گمان مي کني ياد گرفته اي ذهنت را بر پيروزي
متمرکز کردي توانستي با نيروي اراده جنگ را رهبري کني بعد احساس محبت
کردي و حاضر شدي خودت را قرباني هدف بزرگتري کني به صومعه خوش آمدي
زيرا مي داني چگونه نظم و ترتيب را در کنار محبت و شفقت جاي دهي.
شمشير زن
به
طوریکه در افسانه ها آمده است شمشیر زنی بعد از انجام تمرینات وقتی از
استاد خود,
خداحافظی می کرد,
استاد دوباره درس آن روز را تکرار کرد و به شمشیر زن گفت بدان و آگاه
باش هر امر مهمی شایسته دوبار فکر کردن است و شاگرد در حالی که از
استاد خداحافظی می کرد به اندیشه ای عمیق فرو رفت و سعی می کرد حکمت
درس استاد را دریابد.در همان حال به خانه خود رسید و قبل از رسیدن به
در ورودی از پنجره به داخل خانه نگاه کرد و دید مردی کنار همسرش
خوابیده,
شمشیر زن خشمگین شد و دست بر قبضه شمشیر محکم کرد و بی
صدا
بالای سر
آنان رسید.شمشیر خود را بالای سر برد و تصمیم بر قتل آن دو گرفت و
ناگهان شمشیرش را به سمت آنان حرکت داد گویی همه چیز تمام شد اما در
میان راه به یاد درس آن روز استاد افتاد که : هر امر مهمی شایسته دو
بار اندیشیدن است. برگشت و چراغ را روشن کرد و دید همسرش و مادر همسرش
خوابیده اند و مردی در این میان نیست.مادر همسرش گفت که راهزنان از
آنجا می گذشتند و من تصمیم گرفتم لباس تو را بپوشم تا آنان گمان برند
که در این خانه مردی وجود دارد و شمشیر زن از اینکه آن دو را نکشت و به
حکمت سخن استاد رسید خوشحال بود.
بله هر امر مهمی شایسته دو بار
اندیشیدن است
از ياد داشتهای کتاب امپراطور
روزی راهبی از استاد خود پرسيد: "خودم را کجا بيابم؟" استاد گفت: "در
کاری که اگر هيچ مزد و تشويق و حمايت درخوری برای آن وجود نداشته باشد،
آن را با اشتياق تمام انجام خواهی داد." چند روزی گذشت. در صبحی زيبا
راهب که کوله بار سفر بسته بود به نزد استاد بازگشت و گفت: "دريافته ام
که انتخاب من زندگی راهبان نيست. می خواهم به روستا برگردم. همسری
بگيرم. کودکانی داشته باشم و کشاورزی کنم." استاد او را متبرک کرد و به
خانه بازگرداند و با آسودگی به خود گفت: "يک خوشبخت ديگر. او موفق ترين
شاگردان من در خودآگاهی است."
ا
فقط آرزو کردن کافي نيست
روزی چهار
راهب در مورد آرزوهايشان گفتگو می کردند. اولی گفت کاش الان در معبد
هزار خورشيد بودم. دومی گفت کاش آنجا بودم که تنها بال انديشه به آن می
رسد. سومی آهی کشيد و گفت کاش آنجا بودم که بال انديشه را هم بدان راهی
نيست. خواستند از چهارمی بپرسند ولی او را در جايي که تا دمی پيش
ايستاده بود نيافتند.
وقتی به دنیا آمدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و
بقیه می خندیدند.
سعی کن یه جوری
زندگی کنی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنند
كشيش
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است :
« كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم
دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم
بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم
خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر
روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير
دهم!!!
مشکلات زندگی
استادی
درشروع کلاس
درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد
از شاگردان
پرسید: به
نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب
دادند : 50 گرم
، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت
: من هم بدون
وزن کردن
نمیدانم
دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را
چند
دقیقه همین طور
نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان
گفتند : هیچ
اتفاقی نمیافتد .
استاد
پرسید : خوب ،
اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی میافتد
؟
یکی از
شاگردان گفت :
دست تان کم کم درد میگیرد.
حق
با توست . حالا
اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟شاگرد دیگری جسارتا“ گفت
: دستتان
بیحس میشود .عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند . و
مطمئنا“ کارتان
به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
.
استاد گفت
:
خیلی خوب است . ولی
آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکردهاست ؟
شاگردان
جواب دادند :
نه.
پس چه چیز
باعث درد و
فشار روی عضلات میشود ؟
درعوض من
چه باید بکنم ؟
شاگردان
گیج شدند . یکی
از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت
:
دقیقا“ مشکلات زندگی
هم مثل همین است .
اگر آنها
را چند دقیقه
در ذهن تان نگه دارید
.
اشکالی
ندارد . اگر
مدت طولانیتری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد
.
اگر بیشتر
از آن نگهشان
دارید ، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید
بود.
فکرکردن
به مشکلات
زندگی مهم است . اما مهمتر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ،
آنها را زمین
بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید ، هر روز صبح سرحال و
قوی بیدار
میشوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش
میآید ، برآیید!
گل صداقت
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي
تصميم
به
ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را
دعوت
کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند
.
وقتي
خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد
بشدت
غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به
آن
مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي
زيبا
.
دختر
جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم
يک
بار او را از نزديک ببينم روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به
دختران گفت : به هر يک
از
شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي
من
بياورد ، ملکه آينده چين مي شود
دختر
پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت
.
سه
ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه
گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز
ملاقات فرا رسيد ،
دختر
با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به
رنگها
و
شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند
.
لحظه
موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام
از
گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر
آينده او
خواهد
بود
.
همه
اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ
گلي
سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را
به ثمر
رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت
...
همه
دانه هايي که
به
شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود.
برگرفته از کتاب
پائولو کوئليو
نامه
آبراهام لينكلن به آموزگار پسرش
به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم
عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر
شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر
سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ،
كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به
او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن
است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند
بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد .
به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد ، به او نقش
موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به
پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و
زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در
مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم
ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او
بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد بدهيد كه همه
حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم
آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم
كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند
براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست
.
به او بگوييد كه تسليم
هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا
بجنگد .
در كار تدريس به پسرم
ملايمت به خرج دهيد ة اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او
شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي
است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي
است
نامه
چارلي چاپلين به دخترش
دخترم
جرالدين , از تو دورم . ولي يك لحظه , تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود
. تو كجايي ؟ در پاريس , روي صحنه تتاتر پر شكوه " شانزليزه " ... ؟
اين را مي دانم و چنان است گويي در اين سكوت شبانگاهي , آهنگ قدمهايت
را مي شنوم . شنيده ام , نقش تو در اين نمايش پرشكوه , نقش دختري زيباي
حاكمي است كه اسير خان تاتار , شده است .
جرالدين , در نقش ستاره باش و بدرخش , اما اگر فرياد تحسين آميز
تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند , به تو فرصت
هوشياري داد , بنشين و نامه ام را بخوان .
من ,
پدر تو هستم . امروز نوبت توست كه صداي كف زدنهاي تماشاگران , گاهي تو
را به آسمانها ببرد . به آسمانها برو , ولي گاهي هم به روي زمين بيا و
زندگي مردم را تماشا كن ؛ زندگي مردم را تماشا كن ؛ زندگي آنان كه با
شكم گرسنه و در حالي كه پاهايشان از بينوايي مي لرزد و هنرنمايي مي
كنند . من خود يكي از ايشان بوده ام .
جرالدين , دخترم , تو مرا درست نمي شناسي , در آن شبهاي بس دور , با تو
قصه ها گفتم ؛ آن هم داستاني شنيدني است .
داستان
آن دلقك گرسنه كه در پست ترين صحنه هاي لندن , آواز مي خواند و صدقه مي
گيرد , داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد نا بساماني
را كشيده ام و از اينها بالاتر من, رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه
اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند و سكه صدقه آن رهگذر , غرورش را
خرد نمي كند . با اين همه , زنده ام و از زندگان , پيش از آنكه بميرند
, حرفي نبايد زد . به دنبال نام تو , نان من است :"چاپلين "
جرالدين , دخترم , دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني , دنياي هنر پيشگي
و موسيقي است . نيمه شب , آن هنگام كه از سالن پرشكوه " شانزليزه "
بيرون مي آيي , آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن . حال آن راننده
تاكسي كه تو را به منزل مي رساند , بپرس . حال زنش را بپرس و اگر آبستن
بود و پولي براي خريدن لباس بچه نداشت , مبلغي پنهاني در جيبش بگذار .
به نماينده خود در پاريس دستور داده ام , فقط وجه اين نوع خرجهاي تو
را بي چون و چرا , بپردازد . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب آن
را بفرستي .
دخترم
, جرالدين , گاه و بيگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه
كن . زنان بيوه كودكان يتيم را بشناس و دست كم , روزي يك بار بگو : من
هم از آنان هستم . تو واقعاً يكي از آنان هستي , نه بيشتر .
هنر
قبل از آنكه دو بال به انسان بدهد , اغلب دو پاي او را مي شكند . وقتي
به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني , همان لحظه
تئاتر را ترك كن و با تاكسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را
به خوب مي شناسم . آنجا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد كه قرنها
پيش , زيباتر از تو و مغرورتر از تو , هنرنمايي مي كنند . اما در آنجا
از نور خيره كننده تئاتر "شانزليزه "خبري نيست .
دخترم
, جرالدين , چكي سفيد امضا برايت فرستاده ام كه هر چه دلت مي خواهد ,
بگيري و خرج كني . ولي هر وقت خواستي دو فرانك خرج كني , با خود بگو :
سومين فرانك از آن من نيست . اين مال يك مرد فقير و گمنام است كه امشب
به يك فرانك احتياج دارد . جست وجو لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را
اگر بخواهي , همه جا خواهي يافت . اگر از پول و سكه براي تو حرف مي زنم
, براي آن است كه از نيروي فريب و افسون پول , اين فرزند بيجان
شيطان , خوب آگاهم . من زماني دراز در سيرك زيسته و هميشه و هر لحظه
براي بندبازان روي ريسماني نازك و لرزنده , نگران بوده ام , اما دخترم
, اين حقيقت را بگويم كه مردم برروي زمين استوار و گسترده بيشتر از
بندبازان ريسمان نا استوار , سقوط مي كنند .
دخترم
, جرالدين , پدرت با تو حرف نمي زند . شايد شبي درخشش گرانبها ترين
الماس اين جهان , تو را فريب بدهد و آن شب است كه اين الماس , آن
ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است روزي كه
چهره زيبايي يك اشراف زاده بي بندو بار , تو را بفريبد , آن روز است كه
بند بازي ناشي خواهي بود .هميشه بندبازان ناشي , سقوط مي كنند . از
اين رو , دل به زر وزيور مبند . بزرگترين الماس اين جهان , آفتاب است
كه خوشبختانه , بر گردن همه مي درخشد , اما اگر روزي دل به مردي آفتاب
گونه بستي , با او يكدل باش و به راستي او را دوست بدار . معني اين را
وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان . به مادرت گفته ام كه در اين خصوص
براي تو نامه اي بنويسد . او از من بهتر معني عشق را مي داند . او براي
تعريف "عشق " كه معني آن " يكدلي " است , شايسته تر از من است . دخترم
, هيچ كس و هيچ چيز ديگر در جهان , نمي توان يافت كه شايسته آن باشد
دختري ناخن پاي خود را براي آن عريان مي كند .
برهنگي
, بيماري عصر ماست . به گمان من , تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را
براي تو عريان كرده است .
حرف
بسيار براي تو دارم , ولي به وقت ديگر مي گذارم و با اين آخرين پيام ,
نامه را پايان مي بخشم :
انسان
باش , پاكدل و يكدل ؛ زيرا گرسنه بودن , صدقه گرفتن و در فقر مردن ,
بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بي عاطفه بودن است .
پدر تو , چارلي
چاپلين
در حال آماده سازي
|